على اكبر دهخدا
959
امثال و حكم ( فارسى )
روسى Ispextor تلفظ مىشود و شايد شكل اين كلمه بواسطهء وجه تسميهاى كه عوام الناس به آن داده بودند بچنين صورتى درآمده است و آن وجهى است كه تركهاى آذربايجان ذكر كرده و گفتهاند : « ايشى پخ دور » [ در تركى عثمانى ايشى بوق در ] . بنابر قول مسيو مينورسكى اين سردار تسيت سيانوف از اهل گرجستان بوده است عبارت « مگر سر اشپختر را آوردهاى » هنوز هم معمول است و به كسى گفته مىشود كه شتاب و اضطرابى عظيم داشته باشد چنان كه گوئى از پى امرى مهم رهسپار است . نقل از جلد چهارم تاريخ ادب ادوارد برون . ترجمهء آقاى رشيد ياسمى . سر الب ارسلان ديدى ز رفعت رفته بر كيوان * بمرو آ تاكنون در گل تن الب ارسلان بينى . ( چه باشد نازش و نالش باقبالى و ادبارى * كه تا برهم زنى ديده نه اين بينى نه آن بينى . . . ) سنائى . سرانجام با پادشا به جهان * اگر چند بد باشد و بد نهان ( كس ار ديدمى من سزاى شهى * از اين مار فش كردمى خان تهى و ليكن چو كس مى نيايد بدست * بترسم كه باشد بتر زينكه هست . . . ) اسدى . نظير : سلطان غشوم خير من فتنة تدوم . سرانجام بستر بود تيره خاك * بپرد روان سوى يزدان پاك . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . سرانجام بستر جز از خاك نيست * از او بهره زهر است و ترياك نيست . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . سرانجام راهى بژرفى ببين * كه يازى به مهر اندر آن يا بكين . ( . . . ره بازگشتن بينديش پيش * بيازش گشا آنگهى گام خويش . ) حضرت اديب . سرانجام رسوا شود مكرساز * ( . . . شنيدم ز دانا من از ديرباز . حضرت اديب . سرانجام مردم بجز خاك نيست * ( چنين داد پاسخ كز اين باك نيست . . . ) فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود . سرانجام مرگ است و زو چاره نيست * ( شنيدستم اين داستان از مهان كه هرچند باشى بخرم جهان . . . * به من بر برين جاى بيغاره نيست . ) فردوسى رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . سرانجام هر زنده مردن بود * خود اين زندگى دم شمردن بود . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . سر ايزد چه پرسى از خراز * از دم حبرئيل پرس اين راز . اوحدى . سر بار مال خر برد بار است . ستمگران بر بردباران ستم بيشتر روا دارند . سر بارى ته بارى را مىبرد . نمودار نيك باقى كالا را به فروش رساند .